آن كلاغي كه پريد از فراز سرما و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد و صدايش همچون نيزه كوتاهي پهناي افق را پيمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه مي دانند همه مي دانند كه من و تو از آن روزنه سرد عبوس باغ را ديديم و از آن شاخه بازيگر دور از دست سيب را چيديم همه مي ترسند همه مي ترسند اما من و تو به چراغ و آب و آينه پيوستيم و نترسيديم سخن از پيوند سست دو نام و هم آغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست سخن از گيسوي خوشبخت منست با شقايق هاي سوخته بوسه تو و صميميت تن هامان در طراري و درخشيدن عريانيمان مثل فلس ماهي ها در آب سخن از زندگي نقره اي آوازيست كه سحرگاهان فواره كوچك مي خواند ما در آن جنگل سبز سيال شبي از خرگوشان وحشي و در آن درياي مضطرب خونسرد از صدف هاي پر از مرواريد و در آن كوه غريب فاتح از عقابان جوان پرسيديم كه چه بايد كرد ؟ همه مي دانند همه مي دانند ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ره يافته ايم ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم در نگاه شرم آگين گلي گمنام و بقا را در يك لحظه نا محدود كه دو خورشيد به هم خيره شدند سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست سخن از روزست و پنجره هاي باز و هواي تازه و اجاقي كه در آن اشيا بيهده مي سوزند و زميني كه ز كشتي ديگر بارور است و تولد و تكامل و غرور سخن از دستان عاشق ماست كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم بر فراز شبها ساخته اند به چمنزار بيا به چمنزار بزرگ و صدايم كن از پشت نفس هاي گل ابريشم همچنان آهو كه جفتش را پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند و كبوترهاي معصوم از بلندي هاي برج سپيد خود به زمين مي نگرند
روزی پادشاهی سالخورده كه دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب كند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع كرد و به هر كدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یك گلدان بكارند و گیاه رشد كرده را در روز معینی نزد او بیاورند. پینك یكی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بكار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش كرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فكر افتاد كه دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به كوهستان رفت و خاك آنجا را هم آزمایش كرد ولی موفق نشد. پینك حتی با كشاورزان دهكده های اطراف شهر مشورت كرد ولی همه این كارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد. بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه كوچك خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدان ها نگاه كرد. وقتی نوبت به پینك رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو كو؟» پینك ماجرا را برای پادشاه تعریف كرد. در این هنگام پادشاه دست پینك را بالا برد و او را جانشین خود اعلام كرد. همه جوانان اعتراض كردند. پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستكارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یك از دانه ها نمی بایست رشد می كردند.» پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند كه با آنها صادق باشد، نه پادشاهی كه برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر كار خلافی دست بزند.»
مرد بزرگ یکطرفه قضاوت نمی کند.((کنفوسیوس)) کسی که تنها به وسیله نیروی شخصیت خود حکمرانی می کند، شبیه به ستاره قطب شمال است که در جای خود حرکت کنان برقرار می ماند و ستارگان دیگر به دور او می گردند.((کنفوسیوس)) کسی که خود درستکار است، نیاز به امر کردن ندارد و کارش بدون فرمان هم پیش می رود. اما کسی که خود درستکار نیست، اگر هم فرمان بدهد، نخواهند شنید.((کنفوسیوس)) مشورت کردن با کسانی که به راه دیگران می روند، بی فایده و نشان بی خردی است.((کنفوسیوس)) به چیزهای کوچک خود را گرفتار کردن، از کار های بزرگ باز ماندن است.((کنفوسیوس)) مرد عاقل همواره نه نکته را در نظر دارد : روشن دیدن، خوب گوش دادن، مهربان سخن گفتن، آداب داشتن، راستگو بودن، انجام وظیفه کردن، پرسیدن هنگام تردید ، خود را از خشم دور نگاه داشتن و در عین موفقیت، عادل و منصف بودن.((کنفوسیوس)) مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران.((کنفوسیوس)) مرد بزرگ دیر وعده می دهد و زود عمل می کند.((کنفوسیوس)) مرد بزرگ با روی خوش رد می کند و مرد کوچک با روی ترش می پذیرد.((کنفوسیوس)) مرد بزرگ دلسوزی و پریشانی نشان نمی دهد، عاقل است و تردید ندارد، شجاع است و نمی ترسد.((کنفوسیوس)) مرد بزرگ از صفات خوب دیگران استفاده می کند، نه از صفات بدشان سوء استفاده.((کنفوسیوس)) وقتی دوست می داری، دلت می خواهد زنده باشی و وقتی کینه می ورزی، آرزوی مرگ می کنی.((کنفوسیوس)) از زندگی چه می دانیم که از مرگ بدانیم.((کنفوسیوس)) خردمند وظیفه را وسیله امرار معاش قرار نمی دهد، بلکه برای او وظیفه، هدف زندگی است.((کنفوسیوس)) وظیفه در درجه اول و ثمره ای که از آن باید چید، در درجه دوم قرار دارد.((کنفوسیوس)) ایمان به حقیقت را هدف و مقصد اساسی زندگی خود قرار دادن و تکالیف را از روی وجدان به جا آوردن، طبع مرد را بلندتر و کاملتر می سازد. یکی را دوست داشتن و حیات او را آرزو کردن و دیگری را دشمن داشتن و مرگ او را خواستن، ناگزیر طبع آدمی را تاریک می سازد.((کنفوسیوس)) کسی که دور اندیش نباشد، گرفتار خطرهای نزدیک می شود. دور اندیشی کلید پیشگیری بسیاری از سختی ها است.((کنفوسیوس)) اشتباه را درست نکردن، خود اشتباه دیگری است.((کنفوسیوس)) اگر به راه خطا رفتی از برگشتن مترس.((کنفوسیوس)) مرد آزاده به هیچ وجه ابزار دست کسی قرار نمی گیرد، یعنی برای وی شایسته نیست که خود را ابزار هدف دیگران سازد؛ او هدف خویشتن است.((کنفوسیوس)) یک دقیقه موفـقیت، شکسـت چندین سالـه ی انسان را بی اثر کرده و جبران می کند.((کنفوسیوس)) ایده آل مرد نجیب، داشتن خوی پاک است.((کنفوسیوس)) هرکس باید با تمام قوت مردم را دوست بدارد.((کنفوسیوس)) سه راه برای رسیدن به شناخت وجود دارد: نخست، اندیشیدن که بهترین راه است. دومی تقلید که آسانترین است و سومی تجربه که تلخ ترین است.((کنفوسیوس)) مرد آزاده دقت نظر مردم را به ویژگی های نیک دیگران جلب می کند نه به ویژگی های زشت ایشان و مرد عامی، عکس آن رفتار می کند.((کنفوسیوس)) خوب فکر کردن یعنی اینکه بدانی چگونه از ذهن و قلب، از نظم و احساس استفاده کنی. وقتی چیزی را بخواهیم، زندگی، ما را به سوی آن هدایت می کند.((کنفوسیوس)) انسان بزرگ در جستجوی حق است و انسان پست به دنبال منفعت.((کنفوسیوس)) مرد آزاده، پروردن هنرهای عالی را اساس همنشینی با دوستان خود قرار می دهد و از راه همنشینی با دوستان خود، فضایل اخلاقی را در نفس خویش به کمال می رساند.((کنفوسیوس)) کسب دانش را همیشه ناتمام بدان و از کوشش باز نمان.((کنفوسیوس)) دانستنی های کهنه را به کار بردن و از روی آن دانستنی های تازه ای به دست آوردن از اصول عمده ی آموزش است، هر که این کار را انجام دهد می توان او را آموزگار نامید.((کنفوسیوس)) این خوبی که در ما وجود دارد؛ کار خدا است.((کنفوسیوس)) کار دلخواه برگزین تا رنج نبینی.((کنفوسیوس)) اگر مردم مرا نشناسند غصه نخواهم خورد، اما من اگر مردم را نشناسم افسرده خواهم شد.((کنفوسیوس)) هر چیزی زیبایی های خاص خودش را دارد، اما هرکسی نمی تواند آنها را ببیند.((کنفوسیوس)) آنچه را می شنوم فراموش می کنم، آنچه را می بینم به یاد می سپارم و آنچه را انجام می دهم درک می کنم.((کنفوسیوس)) آماده شدن برای دستگیری از پیران و وفاداری نسبت به دوستان و مهر ورزیدن به مردم، آرزوی من است.((کنفوسیوس)) بدی را با عدالت پاسخ دهید، مهربانی را با مهربانی.((کنفوسیوس)) ثروت و افتخاری که از راه نامشروع به دست آمده مانند ابری زودگذر است.((کنفوسیوس)) لیاقت و استعداد شخصی، وابسته به هدف عالی هر شخصی بوده و موفقیت، نتیجه مستقیم سعی و کوشش است.((کنفوسیوس)) مرد خشمگین پر از زهر است و زندگی را زهرآگین می کند.((کنفوسیوس)) برگ در هنگام نابودی می افتد، میوه در هنگام کمال می افتد؛ بنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ.((کنفوسیوس)) یک مرد خشمگین وجودش پر از زهر است.((کنفوسیوس)) زیان و درد برایمان آنقدر مهم نیست؛ آن چیزی که موجب ناراحتی است، به یاد آوردن آنها است.((کنفوسیوس)) دانش بی اندیشه دام است و اندیشه ی بی دانش بلا.((کنفوسیوس)) آهستگی و آرامش در سخن گفتن کار آسانی نیست. در این جهان که بیشتر مردم بر ضد یکدیگر می خروشند، خودداری از هیجان و کینه و پرخاشگری بسیار دشوار است. برای رهایی از این دشواری، راهی جز آرام و نرم سخن گفتن وجود ندارد.((کنفوسیوس)) اگر می بایست من از میان سیصد شعر حماسی یک جمله را برگزینم که تمام آموزشهایم را در بر داشته باشد، این جمله را بر می گزینم : هیچ اندیشه بدی را در سر یا در دل خود جای مده.((کنفوسیوس)) سه نوع دوستی است که در همه جا پر سود و با ارزش است و سه نوع دوستی دیگر هست که زیان آور و باعث پشیمانی است : دوستی با کسانی که در دوستی خود پایدار و با وفا هستند و با کسانی که درستکار و راستگویند و با آنان که تجربه بسیار دارند، سودمند است، ولی دوستی و رفاقت با چاپلوسان، ریاکاران و یاوه گویان موجب بدبختی و رسوایی است.((کنفوسیوس)) با دیگران زیاد خودمانی نشویم تا موجب کدورت نگردیم.(( کنفوسیوس)) کسی که معلومات جامع درباره ادبیات دارد، مطابق با قواعد فضیلت اخلاقی رفتار می کند و می تواند به جایی برسد که از خطا و لغزش به دور بماند.((کنفوسیوس))
مردان بزرگ کم می گویند و بسیار می کوشند.((کنفوسیوس)) من از کسانی که حیله گری را حکمت، نافرمانی را شجاعت و یاوه گویی را حقیقت می پندارند، نفرت دارم.((کنفوسیوس)) اگر می دانی پایداری کن و اگر نمی دانی بگو نمی دانم؛ این نشان دانش است.((کنفوسیوس)) من یکبار در تمام روز چیزی نخوردم و در تمام شب نخوابیدم تا بتوانم مسئله ای را حل کنم، اما نتیجه نداد. از این رو فهمیدم که بهتر است آنچه را نمی دانم، بپرسم.((کنفوسیوس)) کسب دانش وظیفه اساسی هر انسانی است. در [ راه انجام ] این وظیفه، دانشجو می تواند و حق دارد که از آموزگار خود هم پیشی بگیرد و زودتر به مقصد برسد.((کنفوسیوس)) آموزگار و دانش آموز باید زندگی خود را نمونه و نشانه درخشان آنچه می آموزند قرار دهند، وگرنه مانند کسانی هستند که راهی را شناخته اند، ولی از آن راه نمی روند و یا مانند بیمارانی هستند که داروی شفا بخش را از طبیب گرفته اند، ولی آن را نمی خورند.((کنفوسیوس)) شتاب در یاد گرفتن مثل این است که از پی کسی بدوی و به او نرسی و بترسی که او را گم کنی.((کنفوسیوس)) اگر چیزی را می دانی، باید بدانی که آن را می دانی و اگر چیزی را نمی دانی، باید بدانی که آن را نمی دانی؛ دانستن حقیقی همین است و بس.((کنفوسیوس)) خطا کردن و آن را اصلاح ننمودن، خود به منزله ارتکاب خطای دیگری است.((کنفوسیوس)) از برفی که بر پشت بام همسایه است شکایت مکن؛ در حالی که جلوی خانه خودت کثیف و پر برف است.((کنفوسیوس)) تماشاکردن ستمکاران و گوش دادن به سخنانشان آغاز ستمکاری است.((کنفوسیوس)) من از این اندوهگین نمی شوم که مردم مرا چنانکه هستم نمی شناسند، بلکه از آن غمگینم که من مردم را چنانکه باید و شاید نمی شناسم.((کنفوسیوس)) هدف هر حکومت و دولت تنها بهتر کردن ابزارهای زندگی مادی و راحتی مردم نیست، بلکه حکومت وظیفه دارد سعادت مردم را نیز تامین کند.((کنفوسیوس)) مرد آزاده پیوسته می کوشد که در گفتار خود، آهسته و در کردار خود، تند و تیز باشد.((کنفوسیوس)) در به کار بردن کلمه ها دقت کنیم. چون ممکن است یک کلمه ما را عاقل و کلمه دیگر ما را کم عقل جلوه دهد.((کنفوسیوس)) اگر انسان یک روز از خودخواهی [ اش ] بگذرد، همه او را نیک خواهند گفت.((کنفوسیوس)) در گذشته، مردم به کسب دانش می پرداختند تا خود را به درج کمال برسانند. امروزه دانش را برای این فرا می گیرند که دیگران را شیفته و فرمانبردار خود سازند.((کنفوسیوس)) اگر شما آدمی نادان و بی خبر باشید و به این امر پی ببرید، این خود یک نوع آگاهی و دانش است.((کنفوسیوس)) آنکه به فکر فردا نیست، به غم فردا گرفتار خواهد شد.((کنفوسیوس)) میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است .((کنفوسیوس)) مردی را که آماده آموختن است تعلیم ندادن، انسانی را به هدر دادن است، مردی را که آماده آموختن نیست تعلیم دادن، سخن به هدر دادن است، خردمند نه انسان را به هدر می دهد و نه سخن را.((کنفوسیوس)) من از یاد دادن آنچه که یاد گرفته ام، هرگز خسته نشده ام. این تنها خدمت ناچیزی است که می توانم آن را به خود نسبت دهم.((کنفوسیوس))
در شب كوچك من افسوس باد با برگ درختان ميعادي دارد در شب كوچك من دلهره ويرانيست گوش كن وزش ظلمت را ميشنوي؟ من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم من به نوميدي خود معتادم گوش كن وزش ظلمت را ميشنوي ؟ در شب اكنون چيزي مي گذرد ماه سرخست و مشوش و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است ابرها همچون انبوه عزاداران لحظه باريدن را گويي منتظرند لحظه اي و پس از آن هيچ . پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد و زمين دارد باز ميماند از چرخش پشت اين پنجره يك نا معلوم نگران من و توست اي سراپايت سبز دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسي گرم از هستي به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار باد ما را خواهد برد باد ما را خواهد برد
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده ي شب مي كشم چراغ هاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست
تو غربتی که سرده تمام روز و شبهاش غریبه از من و ما . عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش. که تن به شب نبازم با غربت من بساز .تا با خودم بسازم عشق من عاشقم باش. عشق من عاشقم باش تو خواب عاشقا رو تعبیر تازه کردی کهنه حدیث عشق و تفسیر تازه کردی گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن قلبم و عادت بده به عاشقانه مردن از عشق زنده بودن . از عشق جون سپردن وقتی که هق هق عشق . زجهء احتیاجه سر جنون سلامت که بهترین علاجه عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش اگر چه مهلتی نیست برای با تو بودن اگر چه فرصتی نیست عشق من عاشقم باش . نذار بیفتم از پا بمون با من که بی تو نمی رسم به فردا عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق به شكل پرواز پرندست عشق خواب يك آهوي روندست من زائري تشنه زير باران عشق چشمه آبي اما كشندست من ميمرم از اين آب مسموم اما اونكه از مرده عشق تا قيامت هر لحظه زندست من ميميرم از اين آب مسموم مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز پرندست تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار صدا كن اسممو از عمق شب از لب به ديوار براي زنده بودن دليل آخرينم باش منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش طلوع صادق عصيان من بيداريم باش عشق گذشتن از مرز وجوده مرگ آغاز راه قصه بوده من راهي شدم نگو كه زوده اون كسي كه سرسپرده مثل ما عاشق نبوده من راهي شدم نگو كه زوده اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده...
برای من که در بندم چه اندوه آوری ای تن فراز وحشت داری فرود خنجری ای تن غم آزادگی دارم به تن دلبستگی تا کی؟ به من بخشیده دلسنگی شکستنهای پی در پی در این غوغای مردم کش در این شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن چرا تن زنده و عاشق کنار مرگ فرسودن چرا دلتنگ آزادی گرفتار قفس بودن قفس بشکن که بیزارم از آب و دانه در زندان خوشا پرواز ما حتی به باغ خشک بی باران در این غوغای مردم کش در این شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن در آوار شب و دشنه چکد از قلب من خونآب که میبینم من عاشق چه ماری خفته در محراب خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان نمیترسم من از بخشش که اینک سر که اینک جان در این غوغای مردم کش در این شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن اگر پیرم اگر برنا اگر برنای دلپیرم به راه خیل جان بر کف که میمیرند، میمیرم اگر سرخورده از خویشم من مغرور دشمن شاد برای فتح شهر خون تو را کم دارم ای فریاد در این غوغای مردم کش در این شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن
مثل یه پروانه ببین اسیره مشته بسته ام از این همه پرسه زدن کوچه به کوچه خسته ام تو لحظه هایه بیکسی اسیره ناباوریم تو قاب خالیه جنون یه عکسه خاکستریم تویه این ثانیه های بی رمق لحظه های ابی تو حروم نکن این روزا ابری و خاکستریه شبایه آفتابیتو حروم نکن بگو خورشید از کدوم ور درومد که تومثل قصّه رویایی شدی ماهیه زخمیه پاشوره ی حوض کی رو خواب دیدی که دریایی شدی آلوده ام آلوده ام هم رنگ با مرداب نفرینیم در حسرت بیداری از این خواب برایه من که رفیقه سفرم مرحم زخمایه خستگی تویی برایه من که غریبه جاده هام آخرین همدم خونگی تویی از رو گل برگه گلایه کاغذی اشکامو با دست آلوده بچین منو تو آینه ها شستشو بده تو چشمام حادثه ی عشقو ببین مثل یه پروانه ببین اسیره مشته بسته ام از این همه پرسه زدن کوچه به کوچه خسته ام ...
روزی خبر رسید که جزیره به زودی به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هاشونو آماده کردند و از ان جزیره رفتند اما عشق میخواست تا لحظه ی آخر بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت عشق از ثروت که با یک قایق باشکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت: "ایا میتونم باهات همسفر شم؟" ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگه برای تو جایی نیست." پس عشق از غرور که با یک كشتی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: "نه نمی تونم تورو با خودم ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبامو کثیف میکنی!" غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من باهات بیام!" غم با صدایی حزن الود گفت: "اه عشق! من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم کمی تنها باشم." عشق این بار سراغ شادی رفت. اما او آنقدر غرق شادی بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالاتر میآمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق! من تورو میبرم." عشق آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد حتی نام ان پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق شد و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد بدون حرفی رفت. عشق تازه متوجه شده بود که کسی که جانش را نجات داده است چقدر ارزش دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی ماسه ها بود رفت و از او پرسید: "ان پیرمرد که بود؟" علم پاسخ داد: "زمان!" عشق با تعجب گفت:"اما چرا بهم کمک کرد؟" علم لبخندی زد و گفت: "چون فقط زمان قادر به درک عظمت عشق است!!"...
عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: « باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه »
پیرمرد غمگین شد و گفت که خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. او گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. امروز به حد کافی دیر شده و نمیخواهم تأخیر من بیشتر شود!
یکی از پرستاران به او گفت: « خودمان به او خبر میدهیم تا منتظرت نماند.»
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! او حتی مرا هم نمیشناسد!
پرستار با حیرت گفت: « وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟! »
پیرمرد با صدایی گرفته و به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است.
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو
دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم
با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص
دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین
عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم
خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش
فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای
عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب
بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری
برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت
خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم
بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق
یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد
باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم
موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این
مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست
عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو
می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می
کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم
که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم
بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی
حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع
غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم
اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام
فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم
من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما
توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من
زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم
گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم
مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی
از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود. بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان 57 رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده! یه آه از ته دل کشید. بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره. بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود. بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!! آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد. بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست. اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود. بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره. سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام. بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم. بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم: اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت. بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره. بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود. بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ... بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود. بعداً فهمیدم دستشویی داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم. ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود. بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده! بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد! بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش! نکات مهم: 1ـ چقدر چیز میشه بعداْ فهمید!! 2ـ آدم منگل هم دل داره!!
خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام. خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.
من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.
خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست. از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.
بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟
چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟
اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.
اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.
من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم
عشق...عشق...عشق... چه واژه ی غریبی .... سرد...بی معنا...خاک خورده... چه به سرش امد؟ کسی می داند؟ ان کلمه که به ژرفای تمام زندگی بود... حالا دیگر به عنوان یک کلمه هم از ان یاد نمی شود... چه باید کرد...سرنوشتش این بود... این که در ویرانی ها گم گردد... این که دیگر هیچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد... این که او هم تنها باشد...تنهای تنها... سرنوشت است...کاری نمی شود کرد... ما هم سرنوشتی داریم...درست مانند عشق... روزی تنها...روزی بی معنی... و روزی باد مارا خواهد برد...
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نكشد.مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
نکته: مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود.
به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد.به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی می شه اشتباهات خود را پیدا کرد. به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد. به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی می شه این رنجش را جبران کنیم. به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد. به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد. به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی می شه برای بدست آوردن یک رویا جنگید. به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد. به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد. به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی می شه آنرا نشان داد به راحتی میشه اشتباه کرد ولی به سختی می شه از آن اشتباه درس گرفت. به راحتی میشه گرفت ولی به سختی می شه بخشش کرد. به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید. و در آخر: به راحتی میشه این متن را خوند ولی به سختی می شه به آن عمل کرد
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد.او می بایست نیکی را به شکل ((عیسی ))و بدی را به شکل ((یهودا))یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند .روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهرهِ یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.
سه سال گذشت،تابلو شام آخر تقریبا به اتمام رسیده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری زودتر تمام کند.پس از روزها جست و جو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. از دستیارانش خواست که او را به کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی برای برداشتن طر ح از او نداشت.گدا که به درستی نمی دانست چه خبر هست به کلیسا آوردند.دستیاران سرپا نگهش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ،گناه و خود پرستی که به خوبی در آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد.
وقتی کار تمام شد گدا که دیکر مستی کمی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد ونقاشی پیش رویش را دید وبا آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:
((من این تابلو را قبلا دیده بودم.))
داوینچی شگفت زده پرسید :
((کجا؟))
سه سال قبل،پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم،موقعی در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ،زندگی پر از رویایی داشتم وهنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم.
آرزو، امید از دست دادنِ امیدی پوچ و آرزویی محال خود موفقیت و پیشرفت بزرگی است.
***** اجتماع
آیا همه برادر نیستیم؟ نوع بشر باید خود را برادر همدیگر بدانند.
***** اخلاق
من همیشه میل دارم از اشخاص نجیب پیروی کرده و از آنان چیز بیاموزم.
*****
شکیبایی موفقیتهایی که نصیب بشر شده عموما در سایه تحمل و بردباری بوده است.
*****
انسان
آیا میدانید که انسان چیست؟ آیا نسب و زیبایی و خوش اندامیو سخنگویی و مردانگی و دانشوری و بزرگ منشی و فضیلت و جوانی و کَرم و چیزهای دیگری از این قبیل، نمک و چاشنی یک انسان نیستند؟
***** ثروت
هرکس فقیر و قانع باشد ثروتمند است.
*****
اندیشه ای فتنه و فساد تو چه زود در اندیشه مردان نومید رخنه میکنی.
*****
تملق
تملق خوراک ابلهان است.
***** جوانی
جوانی جرعه ای است فرح انگیز ولی حیف که به پیری آمیخته میشود.
***** حقیقت
آنچه را داریم و از آن لذت میبریم چندان که باید ارزش نمینهیم و قدر آن را نمیشناسیم و چون از دست برود به ارزش آن پی میبریم، در این هنگام است که به این حقیقت متوجه میشویم تا مالک چیزی هستیم از مالکیت خود بی خبریم.
من در اين تاريكي ، فكر يك بره روشن هستم كه بيايد علف خستگي ام را بچرد
دستانم بوی گُل می داد مرا به جرم چیدن گُل محکوم کردند اما هیچکس فکر نکرد که شاید من یک گُل کاشته باشم!
« ارنستو چگوارا »
بد نیست بدانیم 1. زندگی زیباست ……………………………… اما بدون غم 2. مرگ زیباست ………………………………… اما بدون گناه 3. دوستی زیباست …………………………… اما بدون کلک 4. عشق زیباست ……………………………… اما بدون دروغ 5. دنیا زیباست ………………………………… اما بدون درگیری 6. گل زیباست ………………………………… اما بدون ریشه 7. سکوت زیباست …………………………… اما بدون یار 8. شیشه زیباست …………………………… اما بدون تیرگی 9. برف زیباست ………………………………… اما بدون رهگزر 10. خانواده زیباست ………………………… اما بدون دوری 11. ما هم زیباییم ……………………………… اما بدون ماسک